اسفرورین
 
قالب وبلاگ

یکی بود یکی نبود سال 76 بود انتخاباتی بود که بعدا دوم خردادش خیلی معروف شد که از آن سیدی در اومد که اون هم خیلی مشهور شد در اسفرورین جوانی بود تازه از سربازی برگشته بود و جویای کار و سرش هم مقداری بوی قرمه سبزی می داد از سید خوشش میومد ولی کارگزارانش را خلاف منش او میدید به وضع موجود منتقد بود و از سوءاستفاده مدیران سید ناراحت و دلگیر بود یواش یواش عضو هیات رزمندگان شد هیات سیاسی نبود ولی این جوان قصه ما سیاسی شد تازه در انتخابات مجلس ششم هم ناظر شورای نگهبان شد و از اونجائیکه از همه جا برای این نگون بخت قصه ما می بارید این افتخار داشت بلای جانش می شد  چون در جریان استخدامش دکتر نقی نامی باید گزینشش می کرد و به این جویای کار فرمود که «عیب از این بزرگتر که ناظر شورای نگهبانی! برو خط و خطوطت را درست کن»

بگذریم! در زمان فضای باز سیاسی اسفرورین هم حزبی شد و در نزدیکی خانه ایشان دفتر حزب مشارکت چراغش روشن شد و این جوان قصه ما وقتی که می خواست به هیات برود مجبور بود از جلوی در دفتر حزب رد شود و این شده بود نقطه ضعف این بنده خدا و دوستان هیاتی از این بنده خدا ایراد می گرفتند «که ای دل غافل از خدا برگشته ای و مشارکتی شده ای» از این جوان قصه ما انکار و از دوستان مخلص در راه خدا و هیاتی اصرار.

 از اونجائیکه این بنده خدا از خط و جناح بازی چیزی نمیدونست فکر کرد که باید بر اساس عقیده اش عمل کند به همین دلیل در انتخابات مجلس هفتم از حاج امیر نامی  که از دوستان قدیم پدر خدابیامرزش بود حمایت کرد که اصلا به مذاق دوستان هیاتی خوش نیامد اول از هیات کاملا غیر سیاسی طرد شد دوم  افتخار ناظر شورای نگهبان بودن را هم از دست داد.

بالاخره از اونجائیکه در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه  یواش یواش دولت هم برگشت موافق حال هیاتی ها شد و این جوان پرغصه قصه ما که از قوانین ورزش شنا اطلاع چندانی نداشت برخلاف جریان آب طی طریق می کرد و باز بر اساس دل صاحب مرده اش تصمیم گرفت و به جریان مخالف پرت شد. در جبهه جدید دنبال دوستانی می گشت یکدفعه یاد دفتر حزبی افتاد که در همسایگی خانه شان بود گفت بهتر است  با ایشان دست دوستی بدهد و لی هر چه مراجعه کرد به در بسته خورد آدرس جدید را روی یک تکه کاغذ روی در نوشته بودند:

آدرس جدید ما:

1-دفتر نمایندگی حاج آقا اسلامی در اسفرورین

2- ستاد تبلیغاتی آقای دکتر احمدی نژاد

3- در صورت بسته بودن دفاتر بالا از اعضای هیات رزمندگان اسفرورین سراغ ما را بگیرید.

و  در آخر این بنده خدا  دچار بیماری خاصی شد وبه مرکز بیماریهای خاص فرستاده شد که بر سر درش نوشته بودند:

«هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم»

[ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ علی فخار سلیمانی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اسفرورینی هستم، اسفرورین شهر من، زادگاه و موطن من. می خواهم از شهرم بنویسم از مردمانش، از نوع زندگی، از نوع روابط بین شان، از سنت هایش، از کوچه و خیابان هایش، از تاریخش و خلاصه از هر چیزی که فکرش را بکنید.
امکانات وب