اسفرورین
 
قالب وبلاگ

تمام همسن و سالان من که دوران جوانی خود را طی  می کنند به خاطر می آورند که در ایام کودکی ایام محرم و عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت امام حسین چگونه شروع می شد و چه حال و هوایی داشت  و چه فضای روحانی کل وجود آدم را فرا می گرفت.

 محرم را با پوشیدن  پیراهن سیاهی آغاز می کردیم که نه تنها مد و مدل نداشت بلکه هر چند سال یکبار نو می شدو حتی گاها رنگ آن به مرور زمان از سیاهی به سفیدی میزد. و در جلوی مساجد تیر چوبی بلندی را با پارچه های رنگا رنگی به عنوان علم می آراستند.

یادم می آید در روزهای اول محرم در هنگام عصر، در مکان مصلی فعلی تعزیه اجرا می شد و ما هم که در دبستان چمران بودیم در زنگهای تفریح یک گریزی به مراسم شبیه خوانی می زدیم و تا تعزیه بجای حساس می رسید زنگ کلاس می خورد و به کلاس می رفتیم و تا مدارس تعطیل شود تعزیه زودتر به انتها می رسید.

طاقتمان تمام می شد تا یک چیزی  به عنوان شام بخوریم به همراه پدر یا برادر به قنبتی مسجد برویم. بعد از جمع شدن مردم،  حاج رجب شروع به نوحه خوانی می کرد  وچقدر صدای دلنشین و تاثیر گذاری داشت  و ما در پشت ستون های پهن مسجد مشغول سینه زدن و جواب دادن میان بند ها. بعد از گذشت پاسی از شب  و به خانه رفتن بزرگان محل ، جوانان در تدارک بیرون بردن دسته عزاداری می شدند که کل زرق و برق آن یک سنج برنجی بود که حتما باید نانوا یوسف آن را می نواخت و کربلایی محمد هم ابیات مسیر را جهت ازبهر کردن جوانان تکرار می کرد.مسیر دسته عزاداری از مسجد خودمان شروع می شد و مسیر پایین محل به بالا محل را طی می کرد و در طول مسیر به دو قسمت تقسیم می شدند و به صورت سوال و جواب اشعار عاشورایی را فریاد می زدند و بر سرو سینه خود می زدند و در جلوی مساجد مسیر، توقف کوتاهی می کردند و  سینه می زدند و همین مسیر را برمی گشتند.بگذریم از اینکه گاها درگیری های کوچکی نیز در مسیر اتفاق می افتاد و ناودانهای پشت بام ها به خیابان ها پرتاب می شد.

صبح روز عاشورا ابتدا در جلوی مسجد جمع می شدیم و دور علم امام می چرخیدیم و با مداحی حاجی قربان سینه می زدیم سپس علم از جا کنده می شد و توسط علی اشرف به محل تعزیه حمل می گردید و همه با هم به تعزیه می رفتیم و با در نظر گرفتن تمام آرزوهای کوچک و بزرگمان مبلغ پول ناچیزی را که به ما داده بودندبه امام حسین تقدیم می کردیم.

تمام زنان محله نیز برای آبگوشت نذری روز سوم امام نان پخت میکردند و آنهایی هم که بیشتر داشتند گوسفندی و بره ای نذر می کردند و با تمام این نذورات که با کمال صداقت و بی ریایی جمع شده بود در قنبتی مسجد آبگوشت بار می گذاشتند و محله ای تناول میکرد.  

بله! آن روزها هرچه بود سادگی بودو صداقت، بی ریایی بود نیت پاک. انگار انسانها بیشتر به امام حسین نزدیک بودند و بیشتر دل آدم می گرفت و چشم ها بیشتر در غم عاشورا گریان بود و ....

یاد آن روزها به خیر

[ یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ علی فخار سلیمانی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اسفرورینی هستم، اسفرورین شهر من، زادگاه و موطن من. می خواهم از شهرم بنویسم از مردمانش، از نوع زندگی، از نوع روابط بین شان، از سنت هایش، از کوچه و خیابان هایش، از تاریخش و خلاصه از هر چیزی که فکرش را بکنید.
امکانات وب