دهم اسفند

یادم می آید و شما نیز چون من به یاد دارید که در دنیای کودکی آرزوی بزرگی، بزرگترین آرزویمان بود و بزرگی را در بزرگترها می جستیم و هرساله منتظر روز تولد و یک سال بزرگی خوشحالمان می کرد و برون ریز آن سیاهه خودکار بود که نقش سبیل و ساعت در برمان ایجاد می کرد و آلت مضحکه بزرگان که به افکارمان می خندیدند. سالها گذشت و بزرگتر و بزرگتر شدیم نه تنها سیاهه سبیل مان به موهای سپیدی در حال تبدیل بلکه دیگر روز تولدمان را سهواً که نه عمداً از یادمان می بردیم و سعی بر آن داشتیم و داریم که خود را کوچکتر جا بزنیم و انگار که با عوالم دوران کوچکی سر جنگ و ستیز!

این حکایت خیلی زودتر از موعد گریبان خودم که از خیلی وقت ها پیش و اخیراً گریبان وبلاگم را گرفته است، و بر خلاف هرساله امسال روز میلاد این شخصیت زشت ولی دوست دوشتنی ام را نه صددرصد ولی تاحدودی عمداً فراموشم شد و دوست نداشتم وبلاگم بیشتر از این بزرگ شود.

بله! انگار همین دیروز بود دهم اسفند 85 را می گویم با عمران نشسته بودیم و گپ و گفتی دو نفره بعد از فراغت از انتشار چندین شماره زجرنامه! ببخشید ویژه نامه اسفرورین. نتیجه: فکری بدیع به عنوان یک بدیل، تازه شروع وبلاگ نویسی بود؛ اما مشکل آنجا بود که اینترنت و فضای مجازی را معدودی می شناختند و در جامعه اسفرورین وضع افتضاح تر! به هر حال از بیکاری و بی عاری بهتر بود و لذا شروع کردیم به وبلاگ نویسی. در ابتدا مشترک می نو شتیم. به تقلید از آنان که در خرید مغازه و کامیون تجمیع سرمایه دارند ما هم در یک وبلاگ عقل نداشته مان را روی هم ریختیم و باز هم به سان سرانجام شراکتها ما هم به زدیم؟ نه! نزدیم و عمران البته بی خبر ازمن به وبلاگ «عمران رحیمی فر» رفت و باز «علی ماند و حوضش»

از آن سال تاکنون از همه چیز و همه جا نوشتم ولی کم کم فقط درباره «اسفرورین» نوشتم و می نویسم. از روزمره های «اسفرورین» و دغدغه هایم، از «آداب و رسوم » و صد البته «اسفرورین قدیم» که این آخری را خیلی دوست دارم و خودم دوست داشتنی ترین فرزندم می دانم نه اینکه پدر بدی باشم  و بین اولاد تفاوت، ولی خب «اسفرورین قدیم» بیشتر ارضایم می کند و باز دوست داشتنی تر.

گاهاً خسته می شدم از دست خودم، امان از فکرهای بد و پیغام « آیا مطمئن به حذف هستید»....

بگذریم! فعلاً که اسباب زحمت دوست و دشمن هستم تا در آینده چه پیش آید.

/ 24 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوان

برادرسلیمانی ابراز تاسف برای شهردار به چه معنا است؟ بعدا متوجه نشدم چه چیزی را جرات دانستید؟آیا چاقوزدن به شهردار افتخار است شما ها برای شهرستان شدن مطلب نوشته اید عده ای را دروغگو خطاب قرار داده ایدآیا درشهری که امنیت جان مسئولین در امان نباشدبه نظرشما آیا شهرستان شدن حقش می باشد؟لازم به ذکر است بگذارید بنده گمنام بمنام

همشهری

آقای صدرا عموئی و عباس شفیعی مفا پایتخت نشین که سالی 12 ماه تو اسفرورین پیداتون نیست آقای عمران رحیمی و فخار سلیمانی که کاری جز انتقاد بلد نیستید شهر دار را با چاقو زدند خبری ... پیشنهادی ... نقدی ... آقا صدرا و عباس آقای روشنفکر اتفاقات را تحلیل نمایید لطفاً

جوان

نظرم را تائیدنکردی

بهزاد منفرد

چه پست خوبی بود به منم سر بزن اگر دوست داشتی تبادل لینک هم بکنیم

شهر من شال

سلام بر جناب آقای سلیمانی که مثل همه ی تات نشین های بلوک زهرا مهمترین دغدغه اش اعتلا و سرافرازی زادگاهش در عرصه های منطقه ای و استانی است . برای شما در این فضای مجازی آرزوی توفیقات الهی دارم . وبلاگ جنابعالی را با افتخار لینک کردم . در صورت تمایل جنابعالی نیز محبت نموده و وب منو با نام شهر من شال لینک بفرمائید . تا بعد ...

ابراهیمی

سلام وخسته نباشید همکار محترم وبلاگ نویس نظرات بیندگان را خوانده ام آنچه ذهن بنده خطور کرده شما وبلاگ نویس عصبی هستید از شما خواهش می کنم وقتی که خودت را با نام شهر خویش معرفی نموده ای همیشه تادقیقه 90منطقی از حق خویش دفاع کن اگر دیدی دشمنت حق می گوئیدقبول کن

shafiee

hiii..happy new years to every one[لبخند]

مفا

با صدرا به روزم

حاجی آپش کن تا صدرا و مفا و رحیمی فر آپش کنند دقت کردی همه بام هم آپ میکنید / باشه ما باور میکنیم که دستتون تویه کاسه نیست

حاجی آپش کن تا صدرا و مفا و رحیمی فر آپش کنند دقت کردی همه بام هم آپ میکنید / باشه ما باور میکنیم که دستتون تویه کاسه نیست