باتمانقلیچ که بود؟

 

سپهبد نادر باتمانقلیچ در سال 1282 متولد شد، تحصیلات نظامی خود را در دانشکده افسری تهران به پایان برد و برای ادامة تحصیل راهی سوئیس شد. با بازگشت به کشور در ارتش به مناصبی چون فرماندهی تیپ اردبیل، ریاست باربری تسلیحات ارتش و ریاست تربیت بدنی دست یافت. باتمانقلیچ از جمله افسرانی بود که با استقرار متفقین در ایران پس از شهریور 1320 به علت گرایشات آلمانی دستگیر و مدتی در اراک بازداشت شد. باتمانقلیچ در سال 1332 با  درجه سرلشکری به مخالفان دولت دکتر مصدق پیوست. سرهنگ اخوی در دیدار با سرهنگ کارول امریکایی از باتمانقلیچ حمایت کرد و در ملاقات اخوی با زاهدی قرار بر این شد که پس از کودتای باتمانقلیچ ریاست ستاد ارتش را برعهده گیرد. پس از تثبیت نقش وی در عملیات کودتا، او در جلسات کودتاگران شرکت کرد و حتی یکی از این جلسات در باغ وی در کرج برگزار شد.

پس از آنکه نصیری حکم نخست‌وزیری زاهدی را به وی داد، باتمانقلیچ از سوی نخست‌وزیر جدید به ریاست ستاد ارتش منصوب شد و به همراه مصطفی مقدم در نیمه شب 24 مرداد راهی ستاد ارتش شدند تا حکم عزل سرلشکر ریاحی را به وی ابلاغ کنند و باتمانقلیچ در ستاد ارتش مستقر شود. آنان در میان راه بودند که متوجه شکست کودتا شدند. از میانه راه بازگشته و به زاهدی خبر شکست را دادند. باتمانقلیچ که وحشت‌زده بود با زاهدی به منزل سرهنگ فرزانگان رفت و پس از مدتی با اردشیر زاهدی به منزل خود رفت. او در صبح روز 25 مرداد دستگیر و به دژبان مرکز منتقل شد و در عین حال هر گونه خیانت علیه دکتر مصدق را رد کرد. پس از اجرای موفقیت‌آمیز کودتای 28 مرداد باتمانقلیچ در ظهر همان روز از زندان دژبان آزاد شد و به ساختمان ستاد ارتش رفت. او تا سال 1334 ریاست ستاد ارتش را برعهده داشت.

ایشان از نیمه دهه20 شمسی به عنوان مباشر در خدمت مهندس اعتمادی ارباب وقت اسفرورین بود و با استفاده از جایگاه خویش به عنوان یک نظامی در سرکشی های گاه بگاه به اسفرورین کلیه امور مربوط به مزارع ایشان را رتق و فتق می کرد.

پس از عزل ایشان از ریاست ستاد ارتش به سفارتهای مختلف منصوب شد و در دولت دکتر اقبال نیز مدتی وزارت کشور را عهده‌دار بود. او با درجه سپهبدی بازنشسته شد و آخرین سمتش استانداری خراسان و نیابت تولیت آستان قدس بود. پس از انقلاب به امریکا رفت و در سال 1370 درگذشت.

/ 4 نظر / 164 بازدید
سحر

صبح گاهان با خیالت با دلی پراز رمز و راز با نسیم خوشبوی جانت در بستری که بوی ترا دارد نفسی که عطر ترا دارد آغاز میکنم بودنم را گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد حرف اولم، حرف آخرم تویی صدایم صدای توست خانه ام ترا فریاد میکند چشمانم ترا جستجو میکند دستانم ترا می کاود نگاهم به در مانده گریه ام رود خانه نامت شده خنده ام ترا صدا میزند من در وادی تنهاییم ترا می خواهم آیا یاد داری مرا آنزمان که دل را بتو باختم آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم سلام روزت بخير باشه....عالي...حرف نداره..وبلاگ زیباتون می گم خیلی خوشحالم که گذرم به وبلاگ قشنگت افتاد...دوست داشتی به کلبه جدید منم سربزن تازگی ها اسباب کشی کردم..[نیشخند]به هرصورت قدوم شما مهمان عزیز به روی جفت چشمان ماست درضمن تا یادم نرفته بگم در وبلاگم سریال جومونگ(جلوتر از تلویزیون) و یوزارسیف( نسخه آمریکایی) هم گذاشتم..روزت قشنگ و دلفریب مهربان[تایید]

مجتبی

بارها از بزرگان درباره باتمانقلیچ شنیده بودم ولی همگی نقل و قول های پراکنده بود و برای من که کنجکاو بودم مطلب مستند خوبی بود بهتر است در صورت امکان در باره فانوس آویختن بر سر در خانه ها هم مطالبی بنویسید

هرچی

در مورد فامیل های اسفرورین که زیاد هستند مثل عمویی,صاقی,اکبری,مهرعلیان,سلیانی و......یه ذره اطلاعات بذارین[متفکر]

هرچی

میشه بگین که بین دو قوم سلیمانی و مهرعلیان از قدیم الایام چه رابطه ای بوده؟