مهره سوزی

1

شنیدم که در جمعه گذشته به مناسبت تقارن با روز شوراها حاج آقا ذالبیگی رئیس محترم شورای شهر اسفرورین در سخنرانی پیش از خطبه ها ضمن گزارش اجمالی از 6 سال فعالیت شورا، از وجود بعضی برخوردها و جوسازی ها گله کرده و عنوان کرده اند که عاملین آن را چنانچه از عوام بوده اند مورد بخشش قرار داده و آن تعداد از مروجین شایعات را که از موقعیتی دولتی و اجرایی برخوردار بوده اند را به روز قیامت حواله کرده اند.

2

شیخ مسعود ذالبیگی بعد از یک دوره 6  ساله ریاست بر شورای شهر اسفرورین از مدتها پیش نارضایتی خویش را از روند جاری در شهر ابراز داشته و از وجود بعضی از ناهنجاری ها که در کلاف فرهنگی شهر (شما بخوانید بی فرهنگی) تنیده شده اظهار ناراحتی می نمودند و در مقابل کسانی که پیشنهاد ثبت نام در دور جدید انتخابات را به ایشان می دادند یک «نه» غلیظ که بیشتر «نع» می زد جواب می داد و این نع را حقیر در ماه گذشته که افتخار میزبانی 5 عضو شورای شهر را در محل کارم داشتم خود نیز شنیدم.

 3

 در 6 سال پیش به دنبال عملکرد شورای اول و دوم قطب بندی محله ای در شهر به اوج خود رسید و همشهریانی از اطرافیان شیخ جوان به ایشان پیشنهاد کاندیداتوری در انتخابات دور سوم شوراها را دادند به قصد اینکه بتوانند علاوه بر افزایش شانس پیروزی از وجهه ایشان در همگرایی شهر استفاده نمایند. ایشان نیز بعد از سبک و سنگین کردن شرایظ، برای بلندکردن بزرگترین وزنه زندگی خویش قدم در میدان گذاشت و شد آنچه که همه می دانیم.

4

شیخ مسعود کیست؟

مسعود پسر کوچک مرحوم شیخ کریم ذالبیگی است که خوشنامی ایشان را علاوه بر زبان بزرگان شهر از اقصی نقاط منطقه و استان نیز قابل پیگیری و ردیابی است. خانواده ذالبیگی از طائفه «آخوندا دستگاه» اسفرورین هستند که چندین نسل متوالی است که خانه شان محل پرورش علمای دینی اسفرورین و منطقه بوده و درگاهشان گشوده در رتق و فتق امور جشن و عزای مردم و کلامشان در مقاطعی فصل الخطاب اهالی بوده است. این خاندان در نسل های گذشته هر چقدر در امور اجتماعی محل، حضور پررنگی داشتند ولی سعی بر آن داشتند تا دامان خویش را از سیاست پاک نگه دارند و آنچه کردند مورد تایید بود جز یکی که جای بحثش این مقال نیست و دور از منظور نویسنده.

اما نسل جدید روحانیت این خاندان  یا به سان برادران فقیهی وزنه فعالیتشان را به سمت فعالیت سیاسی سنگین کردند و یا به سان حاج آقا رحیمی بعد از رهبری مبارزات مردم منطقه اسفرورین در کوران انقلاب 57 خیلی زود عطای سیاست را به لقایش بخشید و تدریس در کلاس درس و دانشگاه را به سیاست ترجیح داد.

اما مسعود نوجوان که از لحاظ سنی و همچنین ارتباط فامیلی هم دوران صاحب قلم می باشد بنا به توصیه پدر بزرگوارشان شیخ کریم ذالبیگی جهت حفظ سلاله روحانیت در این خاندان راهی قم شد و به درس طلبگی مشغول.

بعد از درگذشت آشیخ کریم در سال 1375 هزاران نفر در مراسم تشییع و ترحیم شرکت کردند که خود گویای رضایت مردمان بر زندگی پربارش. و چه افسوسها که از خلا ایجاد شده می خوردند و ...

چند صباحی را شیخ حسن، روحانی روشنفکر این خاندان که برادرزاده شیخ کریم بود و هم داماد ایشان کج دار و مریز سعی نمود که جالی خالی آن بزرگوار را پر نماید ولی حاج آقا  رحیمی مشغله اش بیشتر از آنی بود که کامل در خدمت این شهر و مردمانش باشد.

تا اینکه مسعود ذالبیگی ملبس به لباس روحانیت شد و زین پس ملقب به شیخ مسعود؛ در مجلسی منبر اختیار کرد و بزرگان شهر در کلام و گفتارش رگه هایی از کلام و گفتار شیخ پدر یافتند. چند سالی را امام جماعت مسجدی شد که آشیخ کریم عمری در آن به نماز ایستاده بود که «سرتپه مسجد» نام داشت.

مسعود جوان جویای نام بود و مسجد سنتی را کوچک یافت به مسجد مدرن تر، البته بزرگتر و صدالبته سیاسی تر نقل مکان کرد و شد امام جماعت مسجد صاحبالزمان(عج).

امام جماعت در مسجد نماز جماعت برپا کرد و مسئله دین می گفت و از حلال و حرام هشدار می داد و شد باب دل پیرمردهای محل. امام جماعت مسجد برخلاف اسلاف خویش و با توجه به آموزه های جدید در کنار مراسمات مذهبی گریزی هم به فرهنگ زد و کانون فرهنگی مسجد را با حضور جوانانی از جوار مسجد سامان داد و سخنرانی هایی از نوع دیگر در محفل ایشان ایراد نمود و معبری نیز به دل جوانان مسجد باز کرد.

5

موعد ثبت نام شورای سوم بود و مردم عامی خسته و دلزده از عملکرد شورای اول و دوم و سیاسیون هر دوسو دنبال گزینه هایی مستعد جهت افزایش شانس پیروزی در انتخابات پیش رو و چه کسی بهتر از شیخ جوان!

پیشنهاد داده شد و حقیر بی خبر از رغبت یا بی رغبتی ایشان؛ ولی نتیجه آن شد که ایشان کاندیدای انتخابات شورای سوم شد و غافل از اینکه جماعت پیشنهاد دهنده  فالوه ای هم با مردم کوفه خورده بودند و بیشتر در پی معصومی بودند تا بتواند رضایت شان برآورده شود. اما رضایت از چه؟ کسی جواب را نمی داند و به گمانم به قول روحانی نمای فیلم مارمولک به تعداد جمعیت شهر راه های رسیدن به رضایت وجود داشت و روحانی جوان غافل از این واقعیت.

انتخابات برگزار شد و با اختلاف فاحشی شیخ جوان نمره 20 را از آن خود کرد و در داخل شورا نیز بر کرسی ریاست نشست و نقش پدر را خواست اجرا نماید.

6

مدتی گذشت با یکی از اقوام مشترک همکلام شدم و از میزان رضایتش از وضع موجود پرسیدم و چه مصمم از نارضایتی و پشیمانیش گفت علت را پرسیدم گفت: «یک هفته پیش به شیخ گفته ام که ماسه ای در پشت پل سرکوچه ما بریزند هنوز نیاورده اند.» باور کنید یا نه همان موقع عاقبت کار را دانستم.

نارضایتی های عمومی اکثراً از این نوع قطره قطره جمع شد و دریایی شد.  اختلافات داخل شورا هم بر این نارضایتی ها و بروز شایعات دامن زد و به نحوی که در این اواخر سفر برزیل به زندان قزل قلعه تفسیر شد و چه راحت لقلقه زبان جماعتی کینه توز گشت.

روحانی ای که آمده بود تا به دعوت این مردمان لبیک گوید و کار از نوعی دیگر بکند مجبور بود برای سفر خارجی اش هم فیلم و عکس ارائه دهد.

شیخی که آمده بود تا به جای انجام کارهای شخصی خواص، پوز پیگیری تاسیس دانشگاه و کانون و ... را بدهد مجبور بود تا برای تاخیر در ماسه ریزی فلان کوچه کدخدازاده ای هزاران دلیل و برهان ردیف نماید.

طلبه ای که خدمت در محل سکونتش را بر تلمذ در محضر علمای قم ترجیح داده بود مجبور بود برچسب های گوناگون جناح های سیاسی شهر را از پیشانیش پاک نماید و دامان خود را منزه از سیاسی کاری نشان دهد.

7

به همین راحتی مهره ای دیگر از این دیار را سوزاندیم و چه مردمان خوش مهره سوزی هستیم. شخصیتی را که باید به سان شهر همسایه بر جایگاه خطیب جمعه می نشاندیم بر کرسی ای نشاندیم که در جوک های روزانه  گذر به شهرداری را تفسیر به اشد مجازات* واگویه می گردد و پر واضح است این جایگاه مناسب شخصیت ایشان نبود.

 

* گویند بعد از دستگیری صدام در محفلی متشکل از اقوام مختلف، از هریک از ایشان پرسیدند که اگر قاضی دادگاه صدام بودی چه حکمی به او می دادی، در جواب یکی از تیرباران گفت و دیگری طناب دار را ترجیح داد و آن یکی از سوزاندن تا اینکه نوبت به نماینده آذری های جمع رسید. گفت: « اگر من قاضی دادگاه صدام بودم در منزل صدام چند متر اضافه بنا درست می کردم و به صدام می گفتم حالا برو شهرداری مجوزش را بگیر اینقدر تو این راه می رفت و می اومد تا ذره ذره جان بده صدامو که نباید یدفه کُشت!»

** دوستی می گفت که حضور در این صحنه ها لازمه داشتن حداقل یکی از دو «کُلفت»! است یا باید صاحب «گردنی کُلفت»! باشی و یا بهره از «پوستی کُلفت»! ببری وگرنه موفق نخواهی بود.

 

/ 14 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست

چند صباحی را شیخ حسن، روحانی روشنفکر این خاندان!!!!!!!! روحانی روشنفکر؟؟؟؟ به نظرم باید در این عبارت تجدید نظر کنید. این بنده خدا اصلا فکری داره که روشن باشه؟ از مصادیق روشنفکریش و آثار قلمیش می شه ذکر کنید؟

به آقا یا خانم دوست شما سابقه آقای رحیمی رو اصلا اطلاع داری در سال 54 ایشان در مناطق تاکستان مروج مرجعیت امام خمینی بودند زمانی که همین اسلامی مدعی وآقای شالی از مریدان ومبلغین آقای خویی بودند و برای تصدیق این مطلب میتوانید از مذهبی ها وسیاسیون تاکستان سوال کنیدابتدای انقلاب هم در مسائل سیاسی و اجتماعی اسفرورین فعالیت به سزایی داشتند پی گیری مجدانه برای بخشداری وادارات مختلف وهمراهی با رجال اسفرورین به تهران وزنجان وسخنگوی این جمع در حضور مسولین بی معرفتی وبی انصافی حد واندازه ای دارد که متاسفانه بعضی مقدارش را نمی دانند از آقای فخار هم گلایه داریم که اگر واقعا نمی توانند از اشخاص به واقع دفاع کنند نامی از افراد در وبلاگشان نبرند البته دوست عزیزی که این کامنت رو گذاشتند راست میگویند روشنفکری که این سالها وایام متداول هست در خاندان علما متداول نیست که از هر راهی وبرنامه ای روشنفکر بشوند وعاقبة لمتقین

دوست

برادر يا خواهر پرچم آمريكا! به هر حال شما نتيجه گرفتيد كه ايشان روشنفكر نيستند و ما هم مي گفتيم نيستند. بحثي ديگر نمي ماند؛ حتي اگر عاقبه للمتقين باشد!

برادر یا خانم دوست خودت متوجه شدی چی گفتی ما که متوجه منظورتون نشدیم منظور شما اگر آخر مطالب است که شما تعبیر به نتیجه کردید باید عرض کنم منظور این است که بعضی در معنی روشنفکری واقعی وبه حق اشتباه فکر میکنند آقای فخار عزیز شما هم توجیه کردید-حال بماند

غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند ....

امید

س.اخه بی انصاف یکم هم از محاسن شهرمون بنویس.تعریف انتقاد:گفتن محاسن و معایب یه چیزیروگویند .برادرعزیز اینو بخون تافردا ازت امتحان بگییرم.یادت باشه امتحان عملی میگیرم.ببینمفردا چکارمیکنی.

دوست

سلام بهتون هشدار میدم اگر پشته خانواده و خاندان زال بیگی توهین یا کنایه یا حرفه نا شایستی بشنوم دودمانتان رو به باد میدم.

همشهری

جناب دوست خاندان زال بیگی نیازی به این مطالب وتهدید ندارند که کسی به خاطر آنها دودمانش به باد رود از ابتدای نسل رو حانیت خدمتگذار بوده اند درکنار مردم خوش نام وخوش آوازه حتی در منطقه فامیلی داریم در منطقه دشتابی که میگفت مردم دشتابی نیست روزی که برای مرحوم شیخ عبدالکریم فاتحه نخوانند وذکر خیری از آن مرحوم نکنند

دوست

سلام آقا باشه من اشتباه کردم طرفداری کردم .اما آقای فخار سلیمانی اصلا درست نیست که شما به ایمیله من پاسخ دادید و آخرش نوشتید( تو رو سنه نه ) به نظرتون این خیلی مودبانه است.

همشهری

سلام علیکم اصلا قصدم جسارت به شما نبود ما وظیفه خودمون میدونیم که از این خانواده طرفداری کنیم همانطور که آقای فخار گفتند نباید اینها بیاند و اینطور تخریب بشند بلکه در کسوت امامت جمعه باشند که محل ازشون استفاده کنه شال رو ببینید از وجود عالمان بومی خودشون دارند استفاده میکنند