اسماعیل هنوز زنده است

چند ماه پس از رضایت خانوده محمدی به اهدای اعضای مرحوم عبدالله محمدی، جلوه ای از فرهنگ ایثار، فداکاری و نوع دوستی وارد فرهنگ اجتماعی مردم اسفرورین گشت. زبان ها و قلم ها به تحسین و تکریم این اقدام خداپسندانه به کار گرفته شدند و این از خودگذشتگی را بی ارج و سپاس نگذاشتند.

 چند ماهی گذشت در اوایل اردیبهشت ماه با تماس دوست عزیزم آقای حاج قربان فرهادی از تصادف فرزند قربان فرجی به نام اسماعیل در خرمدره مطلع شدم ایشان توضیح دادند که اسماعیل هم اکنون در بیمارستان ابهر بستری است. پزشکان از مرگ مغزی ایشان می گویند ولی پذیرش آن برای والدینش ثقیل است. راهنمایی می خواست و کمک جهت اعزام بیمار به یک مرکز مجهزتر در پایتخت؛ با پدرش تلفنی صحبت کردم و چند جمله ای در مورد چگونگی مرگ مغزی توضیح دادم. نه اینکه بهتر از پزشک معالج توضیح دهم بلکه تجربه ام ثابت کرده که شنیدن این توضیحات پزشکی از زبان یک آشنا آرامش و اطمینان بیشتری به همراهان می بخشد. در ادامه عنوان شد که بیمارستان پیشنهاد اهدای اعضای جوان را داده است ولی خانواده یکی به دلیل عدم اطمینان کامل از مرگ جوانشان و دیگری وجود کورسوی امید به زنده بودنش موافقت خودشان را اعلام نکرده اند، توضیح دادم که جهت اهدای عضو لاجرم مصدوم به تهران منتقل خواهد شد و در آنجا هم تا از لحاظ مرگ مغزی به یقین نرسند محال است اقدامی در این رابطه بنمایند. اسماعیل به تهران منتقل شد و در بامداد روز بعد در بیمارستان سینا بستری شد. از یکی از دوستانم که در آن مرکز متخصص بیهوشی است کمک خواستم. ساعتی بعد ایشان در تماسی اعلام کرد که «بیمار را معاینه کردم احتمال مرگ مغزی تقریبا قطعی است ولی درخواست آزمایشات تکمیلی گردید. با پدر و دایی اسماعیل صحبت کردم و توضیحات لازم را دادم و ...».

از دوستم تشکر کردم، و ساعاتی بعد مطلع شدم که اعضای اسماعیل فرجی اهدا شده است. از تصادف اسماعیل تا اهدای اعضایش 24 ساعت گذشت. اینکه در آن لحضات و ساعات سخت چه بر خانواده ایشان گذشته است شاید برای ما عبرت آموز باشد. از طریق صدرای عزیز از یک گزارش کامل در این رابطه در مجله سرنخ همشهری (شماره 228) مطلع شدم. خبرنگار همشهری لحظات پایانی این تصمیم بزرگ را با زبان قلم به تصویر کشیده است که عیناٌ در ذیل به شما تقدیم می گردد.

 

اسماعیل هنوز زنده است

 مرد می‌دانست که بازگشت پسر جوانش به زندگی غیرممکن است. پزشکان آب پاکی را روی دستش ریخته و گفته بودند که اسماعیل دچار مرگ مغزی شده و امیدی به بازگشتش نیست. آنها می‌گفتند بهتر است تا دیر نشده، اعضای سالم بدن اسماعیل را به بیماران نیازمند اهدا کنند

 

همشهری سرنخ/شماره 228

مرد می‌دانست که بازگشت پسر جوانش به زندگی غیرممکن است. پزشکان آب پاکی را روی دستش ریخته و گفته بودند که اسماعیل دچار مرگ مغزی شده و امیدی به بازگشتش نیست. آنها می‌گفتند بهتر است تا دیر نشده، اعضای سالم بدن اسماعیل را به بیماران نیازمند اهدا کنند. اینطوری مرگ او باعث زنده ماندن چند نفر دیگر می‌شود. پدر داغدیده حالا بر سر دو راهی گرفتار شده بود تا اینکه سرانجام تصمیمش را گرفت و قبول کرد اعضای بدن فرزندش را اهدا کند. این گزارش شرح لحظات سختی است که بر خانواده جوان مرگ مغزی گذشت و آنچه در اتاق عمل اتفاق افتاد.

 ساعت، کمی از 2 بعدازظهر اول اردیبهشت گذشته است. در سالن بخش پیوند اعضای بیمارستان سینا، غوغایی به پاست. قرار است تا یک ساعت دیگر جوان 28 ساله‌ای به نام «اسماعیل فرجی» را که دو روز پیش در یک حادثه رانندگی دچار مرگ مغزی شده بود برای پیوند اعضا به اتاق عمل منتقل کنند. پدر اسماعیل آرام و قرار ندارد. می‌گوید: «هنوز مادر اسماعیل درست و حسابی از ماجرا خبر ندارد و بیشتر نگران اوست.»


مرد میانسال به همراه چند نفر از آشنایانش  وارد اتاق روانشناس بیمارستان می‌شود. اشک در چشمانش حلقه زده. خودش قبول کرده که اعضای بدن پسرش اهدا شود اما هنوز برگه را امضا نکرده، چون باید همسرش را هم راضی کند. همسرش اما بیرون سالن در کنار دیگر اعضای خانواده نشسته و هنوز امیدوار است که پسرش به زندگی برگردد. مرد می‌گوید: «اسماعیل 28 سالش بیشتر نبود. این اتفاق برای او زود بود؛ جواب پسر 4 ساله‌اش را چه بدهم.»


آرام روی صندلی می‌نشیند. می‌فهمد که برای تهیه گزارش آمده‌ام. حواسش را جمع  می‌کند و ادامه می‌دهد: «بعدازظهر شنبه بود که وقتی اسماعیل از سر کار به خانه آمد به او گفتم پسرم بیا تا خرمدره برویم، در آنجا کاری داشتیم که باید انجام می‌دادیم. مرد میانسال دیگر دوام نمی‌آورد، اشک‌هایش روی صورت پر از چین و چروکش سر می‌خورند، در این میان مدام تلفن همراهش زنگ می‌خورد، کسانی هستند که می‌خواهند تلفنی به او تسلیت بگویند.پیرمرد هنوز نمی‌تواند باور کند پسرش را به همین راحتی از دست داده است.»


«ما اهل اسفرورین در استان قزوین هستیم. از شهر ما تا خرمدره چیزی حدود 60 کیلومتر راه است. اسماعیل قبول کرد، سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.  تقریبا نزدیک خرمدره بودیم که به اسماعیل گفتم بهتر است از یک نفر آدرس دقیق جایی را که قصد داشتیم به آنجا برویم بپرسیم. اسماعیل ماشین را در شانه خاکی جاده نگه داشت.

 آن طرف جاده یک بقالی بود، اسماعیل از عرض جاده عبور کرد و به بقالی رفت. ما هم در داخل ماشین منتظرش بودیم اما خیلی دیر کرد. از ماشین که پیاده شدم چشمم به خاوری افتاد که روبه‌روی جایی که ما بودیم توقف کرده بود. دو پسر که جلوی خاور ایستاده بودند با دست اشاره کردند که به سمت آنها بروم. نگران شدم و تا طرف دیگر جاده دویدم.

یکی از جوان‌ها وقتی من را دید وحشتزده و هراسان جلو آمد و گفت راننده ماشین شما یک پسر جوان بود که لباس سبز به تن داشت؟ گفتم بله او پسرم است. چطور مگه؟ آن جوان گفت من راننده خاور هستم و متاسفانه به پسرتان زده‌ام. باشنیدن حرف‌های او خشکم زد. وقتی به قسمت جلوی خاور رسیدم اسماعیل را دیدم که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود و سر وصورتش پر از خون بود. سرش را روی پایم گذاشتم. هر چه صدایش کردم هیچ جوابی نمی‌داد.

  در انتظار اورژانس
اسماعیل روی زمین افتاده  بود. حالا مادرش، برادرش و همسرش نیز که در طرف دیگر جاده در داخل ماشین منتظر او بودند وحشت‌زده خودشان را به محل حادثه رسانده بودند. شاهدان با اورژانس تماس گرفتند اما هر چه می‌گذشت از آمبولانس اورژانس خبری نبود، بالاخره خانواده اسماعیل تصمیم گرفتند خودشان او را به بیمارستان برسانند.

مرد گلویش خشک شده. صدایش در نمی‌آید. یک لیوان آب به دستش می‌دهم. لیوان را سر می‌کشد و ادامه می‌دهد: «پسرم را به اورژانس خرمدره رساندیم. پزشک اورژانس او را معاینه کرد و گفت که به احتمال زیاد اسماعیل دچار مرگ مغزی شده است و از دستشان هیچ کاری برنمی‌آید.

 او گفت باید هر چه سریعتر پسرم را به بیمارستان مجهزتری  منتقل کنیم. اما وقتی با بیمارستان  تماس گرفتیم گفتند چون متخصص مغز و اعصاب نیامده، بیمار ضربه مغزی را پذیرش نمی‌کنند. هر چه به آنها التماس کردم که فرزندم اگر زودتر عمل نشود از دستم می‌رود، اما کسی گوشش بدهکار نبود. آنها همان حرف قبلی را می‌زدند. وقتی دیدم پذیرش نمی‌کنند تصمیم گرفتم اسماعیل را به زنجان ببرم اما درست در لحظه آخر بیمارستان امدادی ابهر، اسماعیل را پذیرش کرد.»

   تلاش ناکام
بالاخره اسماعیل به بیمارستان امدادی ابهر منتقل شد. متخصص مغز و اعصاب او را معاینه کرد. مادر و پدر اسماعیل چشم انتظار بودند تا خبر خوبی بشنوند. فقط دعا می‌کردند که نجات پیدا کند. اسماعیل یک بچه 4 ساله داشت و آنها نگران آینده او بودند، اما انگار سرنوشت دیگری در انتظار مرد جوان بود. ضریب هوشیاری اسماعیل کمتر از 3 بود و به همین خاطر وی به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شد اما هر چه منتظر ماندند، حالش بهتر نشد.


پدراسماعیل ادامه می‌دهد: «یک روز، پسرم در بخش مراقبت‌های ویژه بود. صبح روز بعد وقتی پزشک متخصص دوباره او را معاینه کرد به ما گفت وضعیت پسرتان هیچ تغییری نکرده و او مرگ مغزی شده است. همان موقع بود که پزشک به ما پیشنهاد داد  اعضای بدن اسماعیل را اهدا کنیم. اسماعیل، عصای دستم بود و مونس مادرش. وقتی پزشک آب پاکی را  روی دستم ریخت، دلم شکست. به خدا گفتم اگر حکمت این است که پسرم به چند نفر جان دوباره  بدهد من حرفی ندارم. اسماعیل امانتی از طرف تو بود که حالا باید به تو برگردانم.»

 

  پسرم اسماعیل
حرف‌های مردبه اینجا که می‌رسد ناگهان صدای فریادهای مادر اسماعیل از بیرون اتاق به گوش می‌رسد. زن میانسال  روی پله‌های بخش اهدای عضو نشسته است و با زبان ترکی می‌گوید: «پسرم اسماعیل، پسرم اسماعیل». سر و صداها هر لحظه بیشتر می‌شود.

 

مرد از جایش بلند می‌شود و به طرف در می‌رود. حالا غوغایی در سالن به پا شده و از هر گوشه‌ای صدای گریه یکی از اعضای این خانواده که برای آخرین وداع با اسماعیل به آنجا آمده‌اند به گوش می‌رسد. ظاهرا مادرش متوجه شده که دیگر قرار نیست پسرش  به هوش بیاید و اعضای بدنش را می‌خواهند اهدا کنند. مرد خودش را به همسرش می‌رساند و در حالی که زیر بغلش را گرفته، او را به داخل اتاق دکتر دهقان، مسئول واحد پیوند اعضای بیمارستان سینا می‌برد تا او را راضی به اهدای اعضای بدن پسرش کنند. گفت‌وگوها نیم ساعت طول می‌کشد. زن میانسال گریه می‌کند و مرد سعی دارد همسرش را قانع کند که دیگر نباید به بازگشت اسماعیل امیدوار بود. حرف‌های او روی همسرش تاثیر می‌گذارد. سرانجام پدر و مادر اسماعیل برگه اهدای عضو را امضاء می‌کنند و همه چیز برای عمل اهدا آماده می‌شود.»


  در اتاق عمل
در مقابل در شیشه‌ای اتاق عمل، همسر جوان اسماعیل غمگین و مغموم گریه می‌کند. هنوز فکر می‌کند اسماعیل برمی‌گردد اما در آن سوی در، داخل اتاق عمل، پزشکان دست به کار شده‌اند تا اعضایی  را که  قابلیت پیوند به بیماران نیازمند را دارند از بدن اسماعیل خارج کنند. طبق آزمایشات انجام شده، قلب، کلیه‌ها و کبد اسماعیل می‌تواند پیوند زده شود.  اجازه می‌دهند که من هم وارد اتاق عمل شوم. همگی لباسی سرتاپا سبز پوشیده‌ایم.


پزشک جراح به همکارانش می‌گوید: «سریعتر همه چیز را هماهنگ کنید و بعد خودش مشغول کار می‌شود. ساعت‌ها  قبل از اینکه اتاق عمل آماده شود، تعدادی بیمار نیازمند که در صف دریافت اعضای پیوندی بودند به بیمارستان دعوت شده بودند، از آنها آزمایشات لازم صورت گرفته و آنهایی که به نظر می‌رسید اعضای پیوندی با گروه خونی و سیستم بدنشان هماهنگی دارند، مانده بودند تا به محض خارج کردن اعضای بدن اسماعیل، عمل پیوند عضو هم صورت بگیرد. برای همین، همزمان با آماده شدن اتاق عملی که قرار بود اسماعیل راهی آنجا شود، در بخش‌های دیگر بیمارستان مثل بخش قلب نیز اتاق عمل دیگری آماده شده  تا به محض بیرون آوردن قلب، این عضو پیوندی به اتاق دیگر منتقل شده و به بدن بیماری که در انتظار پیوند بود، پیوند زده شود.»

   لحظات نفسگیر
پشت در اتاق عملی که اسماعیل به آنجا منتقل شده،  خانواده  عزادار او نشسته‌اند، آنها می‌دانند که اسماعیل دیگر برنمی‌گردد. در بخش‌های دیگر بیمارستان و جایی که قرار است اعضای اهدایی پیوند بخورند، ماجرا طور دیگری است. همراهان بیمارانی که برای پیوند عضو  مانده‌اند، نگران اما خوشحالند.

 نگران از این بابت که آیا عضو پیوندی با بدن بیمارشان سازگار خواهد بود و به ماه‌ها و شاید هم سال‌ها رنج و عذابش پایان می‌دهد و خوشحال از اینکه خانواده‌ای با فداکاری بزرگشان حاضر شده‌اند اعضای بدن جگرگوشه‌شان را بی هیچ چشمداشتی به بیمار آنها اهدا کنند. لحظات انتظار و نگرانی به کندی می‌گذرند و همه منتظرند تا خبری از اتاق عملی که پیکر بی‌جان مرد جوان به آنجا منتقل شده، بشنوند/ انتهای گزارش

برای اسماعیل طلب مغفرت و هم نشینی با اولیاء الهی می نمایم.  چند روزی پیش از این پدر اسماعیل را در مسیر آرامستان دیدم از خودرو پیاده شد و به سویم آمد. گرم در آغوشم گرفت و تشکر کرد. آنگونه که بلد بودم به ایشان تسلیت گفتم و از بزرگی کارشان. باشد که تسکینی باشد بر آلامشان.

/ 17 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرعلیان

به سلامتی پدر: که نتوانست آرزوهای کودکی . .نوجوانی و جوانیم را برآورده کند.روحش شاد و یادش سبرو جاودان در همیشه قلبم

تی تی خانوم

کاش مثلا فقط یک امضا بود و تمام .. از آن امضاها که دلت قرص است . که بعدش هیچ شکی پی ات نیست . اما همین نیست . حتا فقط درد ِ فراق و دوری هم نیست .. این کار یک رنج ِ همیشگی به همراه دارد !! احتمالا خانواده ای که به چنین کاری رضا می دهند هر شب به این امید سر بر بالین می گذارند که روح عزیزشان با لبخند بیاید توی خوابشان و بگوید که از این کارشان راضی ست .. احتمالا خانواده ای که به چنین کاری رضا می دهند هر شب با این ترس سر بر بالین می گذارند که مبادا فرزندشان بیاید توی خوابشان و بگوید اشتباه کرده اند و او راضی نیست .. می دانید فقط یک امضا نیست ، فقط یک درد فراق و دوری نیست .. این یک درد ِ مستمر است ، یک رنج ِ جانکاه ِهمیشگی ، یک ترس ِویرانگر ِ خاموش ، یک نیاز به تایید ِ بی پایان ... و تاییدش ما مردم هستیم . ماییم که باید دلشان را قرص کنیم . ماییم که باید بهشان اطمینان بدهیم که درست ترین کارِ دنیا را کرده اند. یادمان نرود که مامسئولیم . خیلی زیاد +سپاس که به من اطلاع دادید تاسهم کوچکی از مسئولیتم رادریک کامنت ِ هرچندکوتاه ادا کنم " یادش تا همیشه جاودان "

ا.زال بیگی

خداوند اسماعیل را غرق در رحمت بیکران خویش سازد وبه خانواده ی ایثار گر و مهربان وی صبوری عطا فرماید... به امید صحت و سلامتی همه همشهریان عزیزو با فرهنگ اسفرورینی ...

قربان یوسفی

دوست عزیز دوبار به فاصله یک هفته خبر ایثارگری خانواده زنده یاد اسماعیل راخواندم وهردو بار بی اختیار اشک غم وشادی در چشمانم جاری شد.غم به جهت ازدست رفتن یک جوان و یک همشهری و شادی به جهت تصمیم قشنگ پدر و مادر و همسرو بقیه بستگان اسماعیل که کمتر از 24ساعت این تصمیم زیبا راگرفتند.با پدر اسماعیل که صحبت می کردیم ؛این کار آرامش خاصی به آنها بخشیده است .زیرا او می داند که قلب ، کلیه ها و کبد اسماعیل درچند نقطه ایران و شاید جهان هنوز زندگی میکنند. یعنی اسماعیل هنوز زنده است. روحش شاد

قربان یوسفی

دوست عزیز دوبار به فاصله یک هفته خبر ایثارگری خانواده زنده یاد اسماعیل راخواندم وهردو بار بی اختیار اشک غم وشادی در چشمانم جاری شد.غم به جهت ازدست رفتن یک جوان و یک همشهری و شادی به جهت تصمیم قشنگ پدر و مادر و همسرو بقیه بستگان اسماعیل که کمتر از 24ساعت این تصمیم زیبا راگرفتند.با پدر اسماعیل که صحبت می کردیم ؛این کار آرامش خاصی به آنها بخشیده است .زیرا او می داند که قلب ، کلیه ها و کبد اسماعیل درچند نقطه ایران و شاید جهان هنوز زندگی میکنند. یعنی اسماعیل هنوز زنده است. روحش شاد

قربان یوسفی

اسماعیل و عبداله دوجوان اسفرورینی با سفر ناگهانی وغیر منتظره به جهان باقی اگرچه خانواده ، دوستان و همشریان اسفرورینی را ماتم زده کردند.اما لابه لای این اشک های شفافی که پشت سرشان ریختیم؛گل های شادی و افتخار نیز همراه بود! زیرا خانواده این مسافران بهشت در زمان شاید کمتر از 24 ساعت تصمیمی سبز گرفتند که باعث افتخار خود،دوستان و همشهریان و آرامش روح اسماعیل و عبداله گردید.یعنی با اهدای اعضای جگرگوشه خود چندین نفر را از مرگ حتمی و یا نا امیدی قطعی نجات دادند و اشک شوق وشادی را در چشمان خانوادهایشان جاری ساختند . مطمئناً اکنون قلب و اعضای دیگر اسماعیل و عبداله در قفس سینه همنوعان دیگرمان دراین دنیا زندگی می کنند! و این یعنی اسماعیل و عبداله هنوز زنده اند و....

علی صمدی روش

سلام و درود بر روان پاک عبداله و اسماعیل که جان پاکشان در خاک خوابیده اما قلبشان به یاد آنها و برای نوازش کودکی غیراز فرزندشان می تپد. سلام بر پدر ام این عزیزان که در این زمان سخت و غم انگیز تصمیم سخت تر و سر نوشت ساز تر را برای جان عزیزانشان گرفته و جان از دست رفته را با بخشیدن اعضای به افراد نیاز مند جان تازه داده اند. درود خدا بر این ایثار گران .

همشهری

علی آقا از خانواده آن دو نفر توسط بچه های کانون شما تجلیل شد

سلام فخار جان کجایی؟

دلسوز

با سلام آقای فخارسلیمانی خبری نیست؟ خیلی علاقه داریم تا مطالب شما رو بخوانیم.